تبليغاتX
دوچرخه سوار
دوچرخه سوار
شعر ، گرافیک ، عکاسی
خواب آسوده
شغال های شرمنده

از خوردن انگور های مرغوب

شب را زوزه نخواهند کشید

تا باغبان آسوده بخوابد

شغال ها هر شب شرمنده

باغبان هر شب آسوده

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/07/16 ساعت 12:33 |

خانه تو
نیلو فر سپید است که بر پایم پیچیده

از من بالا می رود

اقاقیا ست که امتداد نگاهش به قلبم می رسد

و چلچله که بر شانه ام می نشیند

گفته بودم

خانه ات هر جا که باشد

بهار همانجاست

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/07/16 ساعت 12:17 |

سرزمین
ونجلیس برایم پارادایس را خواهد نواخت

به افتخار کشف سرزمینی نا شناخته

که تو در آن برایم دست تکان می دادی

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/07/16 ساعت 12:15 |

ناگفته ها
آشفته ترين اتاق از آن من است

اما با اينهمه شلوغي مرا تسكين ميدهد

دفتر نيمه باز روي ميز اميدوارم مي كند

كه هنوز نفس مي كشم

امان از اين درد سالخورده مرموز

كه ناگفته هايش سينه به سينه

در دهان پدران دفن شد

واين عنكبوتها

كه هر روز پشت اين شيشه

خانه اي نو مي سازند

شب خواب شكار خورشيد مي بينند

ليوان را كمي بيشتر از نيمه پر مي كنم

كه مريم هاي افسرده باور كنند

هنوز عطرشان را به خاطر دارم

پدرم مي گفت ناگفته هايش را

هنگام تولدم

در گوشم

زمزمه كرده بود

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/07/14 ساعت 11:57 |

من كه بودا نيستم
من كه بودا نيستم
|+| نوشته شده توسط عباس در 88/06/20 ساعت 21:29 |

به چه مینگرید

از میان لختی شاخه ها

کلاغان خو گرفته به سکوت

که این چنین بهت

منقارتان را آلوده است

هیچ عجب ندارید

از شهر

از این خیابان   کوچه

ما زیر نور خورشید هم

همدیگر را نمی شناسیم

هیچ عجب نداریم

که بر سر شاخه ها

تبر روئیده باشد

کودکان بمب های ساعتی

به هم هدیه دهند

شاخه های فرو رفته در تاریکی

ریشه های آفتاب خورده

گزندمان به آسمان هم رحم نمی کند

باید به سراغ کبود دانه ها بروم

بر سینه شهر

سنجاقش کنم

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/06/06 ساعت 21:11 |

غنیمت
جنگ و صلح

نور و سایه

من و تو

دستان کوچکمان بود

زیر نور چراغ

نبرد سایه ها را رقم زد

وعشق

غنیمتی بود از این کارزار

که نصیب هر دویمان شد

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/05/28 ساعت 13:36 |

کلاغان
کلاغان

حافظه های سیاه شهرند

به خاطر خواهند سپرد

این ساعت را

تا سحر گاه

بر شاخه ها می مانند

با هم زمزمه میکنند

که چیزی از قلم نیفتاده باشد

قطرات خون

مهتاب زخمی

دیوار های تیر خورده

نوعروسان سیاه پوش

در گوش هم نجوا میکنند

فردا

کوچی در راه است.

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/05/28 ساعت 10:22 |

هاي هاي

گريه هاي دخترك همسايه

شامگاه مرا آغاز كرد

فنجان هائي

كه تميزيشان را به ياد ندارم

باز هم همانجا بودند

كنار قاب عكس دونفره

روي ميز

كنار ساعتي كه رفتنت را

 خوب به ياد دارد

اتاق با خميازه اش مرا به خواب دعوت ميكند

به رختخواب مي روم

كه بالشش

بوي گريه ميدهد

صداي خيابان

روشني پنجره

مرا مي آزارد

خواب هاي رنگي را برايم آرزو داشتي

دخترك همسايه چه زود بزرگ شد

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/05/20 ساعت 13:12 |

خاموشی
 

با آتش کهنه بر سیگار

 تمام فضای اتاق را طی میکنم

سکوتی که از چراغ سقفی فرو میریزد

با دود سرگردان

منظره پوچی مرا کامل میکند

لکه روشن روی دیوار

یادگار از قاب عکسی که

تمام خنده هایش اجباری بود

کف اتاق

قالیچه ای با طرح روزنامه عصر

با تیتر احتمال خاموشی

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/05/20 ساعت 12:30 |

چتر
 

هیچ کس

 چتری به من نیاموخت

پرسیدم

گفتند

اینان

که در این باران

چتر به دست گرفته اند

از سقوط

می هراسند

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/05/20 ساعت 12:26 |

معناي تلخ
پنجره باز بود

كه باد خدارا

در فنجان قهوه ات انداخت

خدا آرام آرام در تيرگي قهوه ناپديد شد

اما تو

هيچگاه ندانستي

معناي اين تلخي غريب را

در غروب به سوگ نشستي

درختي را كه با دام تلخ ميداد

سرد بود

سوزانديم تا گرم شويم

فردا

تو تمام باور هاي تلخ را

بر لبه اين پنجره

گريستي .

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/05/14 ساعت 19:26 |

ذهن خاكستر
چهار ساعت است

پشت اين خطوط موازي خواب

انتظار مي كشم

سبز شدن قرمزي اين چراغ هاي

بي هويت را

و خيره

به توالي تمسخر

عابران تور به دوش

كه رسم صيد از آب گل آلود را

نفس ميكشند

خيره به چراغ ها

گوش مي سپارم

به سكوت پا برهنه خيابان

كه به تنديس لنگه كفشها ختم مي شود

چاره اي نيست

اين خطوط موازي خواب

خواب ايستادن ديده اند

پشت سر

پر شده از چراغ هائي كه

قرمزيشان

حتي از پس عينك هاي دودي نمايان است

چاره اي نيست

شايد   بايد  

ذهن رنگي چشمانم را 

.

خاكستر كنم

|+| نوشته شده توسط عباس در 88/02/28 ساعت 15:52 |

برگشتم...
سلام به همه دوستان

خيلي وقت بود كه به وبلاگم سر نزده بودم و دلم واسش تنگ شده بود

واسه شما هم همينطور

راستش يه چند وقتيه زديم تو كار داستان

ديدم اوضاع شعر خرابه ( اينم از پيامد هاي بحران اقتصاديه ديگه ......)

گفتم بريم تو يه كار ديگه شايد جواب داد

البته هنوز يه سري جنس ته مغازه شعرمون هست كه اونم امروز حراجش كردم ...

با نمكي بسه ديگه ...ها

راستي يكي از بچه ها پروفايل من و كه لينكش زير عكسمه رو خونده بود هِرهِر بهم خنديده بود . يه حرف بدي هم بهم زد كه معنيش ميشه تو ديونه اي يا مشنگي .... حالا ....  مهم نيست معنيش ... شما هم بخونيد ببينيد اين رفيق ما راست گفته . . . يعني انقدر تو آف سايدم ...


با يه ترانه امسالو به سال ديگه مي چسبونم البته ترانش كمي كه چه عرض كنم خيلي ناله ست .




گريه بذار ببينمش ، داره ميره ،‌داره ميره

داره با رفتن خودش ، جونمو از من مي گيره


گريه بذار ببينمش اين لحظه ها غنيمته

شنيدن صداي اون براي من يه عادته


راهتو كج و كن و برو بذار باهاش تنها باشم

دلم ميخاد هر جا ميره منم باهاش اونجا باشم


اين نفساي آخره ، گريه برو كه زود ِ‌ زود

بازم مياي سراغمو ميشي برام بود و نبود


دفتر خاطرات اون مونس گريه هاي من

يه قاب عكس روي ديوار همدم لحظه هاي من


بعد سفر كردن اون دلم و با چي خوش كنم

آتيش ماتم اونو چه جوري خاموشش كنم




|+| نوشته شده توسط عباس در 87/12/29 ساعت 23:45 |

غزل

 

سلام به دوستان

بعد مدتها با یه غزل تقریبا قدیمی به روز شدم . مثل همیشه راهنمائیم کنید

 

دلم از وحشت شب بیم ندارد دیگر             ساز تنهائی من سیم ندارد دیگر

خسته از درد سرو کله زدن بر گل خشک      قامتم عرضه تعظیم ندارد دیگر

دست استاد فلک بوسه زنم چون که دگر      مادر اندیشه تعلیم ندارد دیگر

اسب عصاریم و بی خبر از راه خودم             دایره نقطه تسلیم ندارد دیگر

مرده از فرط رضایت سخنش خاموشیست     هوس روضه ترحیم ندارد دیگر

نقش ها از گذر حادثه بر من افتاد                 قلمم غصه ترسیم ندارد دیگر

|+| نوشته شده توسط عباس در 87/10/27 ساعت 18:0 |

دیازپام
سلام دوستان

بعد مدتها خلاصه یه کار جدید رو براتون آماده کردم که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه .

مثل همیشه منتظر نقد سازندتون هستم .


قرص ها پیش من است

و تو در پرسه پوچ جیب ات

نشئه عادت بلعیدن را ...

یا حریصانه تجسس کردن

پاکت خالی سیگار وَ یا...

.


خوب در ذهنم هست

لرزش دست چپت را که خزید

گل سرخی که گرفت

آن دلی را که خرید

حالتی را که فقط عقربه ها میدانند

خواب... با طعم دیازپام هم آغوشیمان

.

بی سبب میگردی ، پیش من است

.

لرزش دست تو امروز چرا

قرص را می طلبد

لبت از بوسه تهی

صورتت زرد

دلم سرد

اتاقم خالیست

کاش میشد به کسی میگفتم

مصرف عشق عوارض دارد



|+| نوشته شده توسط عباس در 87/09/29 ساعت 11:34 |

شب تب آلود
شب است
شبی تب آلوده
که نه صدائی از لالائی با خود دارد
نه آوائی از جیرجیرک
شبی تب آلوده
که حتی پاشوره های باران
علاجش نمی کنند
و در این هزیان گنگ
چیزی شبیه مرگ
مرا زمزمه میکند
و خسته از این برزخ
از تو می پرسم
"آیا مرده ام؟"
و جواب میدهی ...

بخواب ،
 چند سرگیجه بیشتر
تا صبح نمانده

خلاص می شویم ..
خلاص

|+| نوشته شده توسط عباس در 87/08/22 ساعت 8:45 |

حنجره
     سکوت دارد حنجره را شخم میزند
 
          با گاو آهن خفه قان و گاو سیاه بغض
  که همه حتی کودکیم می شناسندش

   مرد کهنی که سی سال است
        سی سالگی اش را جشن میگیرد.

  در گلوی من است و او
  حنجره را با گاو آهن خفه قان و
   گاو سیاه بغض شخم میزند .

   قهقهه خوفناکش با نعره گاو
    در هم می آمیزد .
 
صدا میزند
.
.
.
تو محکومی
.
تو محکومی
.
تو محکومی

|+| نوشته شده توسط عباس در 87/08/16 ساعت 10:15 |

خنده اجباری

خیلی وقتا دلم از خودم میگیره باباجون

میره و گوشه تنهائی میشینه باباجون


خیلی وقتا دوست دارم از همه چی رها بشم

قاطی ِ جماعت ِساکت ِ مرده ها بشم


آخه حالمو گرفته این زمونه دغل

لک زده دلم واسه قصه های اتل متل


بابا جون یادته گفتی که همه بد نمیشن؟

هستن آدمائی که از دلشون رد نمیشن؟


کو  کجا/ کیه بابا آخــــه به ما نشون بده

دست مارو بگیره به دستای همون بده


روزگار کارخونه رفیق بد سازی شده

آبروی آدما مهره ی صد بازی شده


 کلا بر سر میزارن تا کچلیشون لو نره

دستای درازشون از پاهاشون جلو نره


روزا خاکستری و شبا سیا تر از زغال

آدما یخ میزنن تو آرزوهای محال


همه حرمتا شکسته مث بال کفترا

کسی حال شعر نداره بسته مونده دفترا


حرف تازه ای نمونده همه تکراری شدن

لبا آلوده ی یک خنده ی اجباری شدن



سلام
خیلی وقت بود که میخواستم این شعرو که اولین کار عامیانه و ترانه من هست رو تو وبلاگ بزارم
ولی دیر شد و از دوستانی که اون رو قبلا شنیده بودن معذرت میخوام. لطفا با نقد های ارزشمندتون راهنمای من باشید .
|+| نوشته شده توسط عباس در 87/08/06 ساعت 16:59 |

از ماست که برماست
تقدیم به تمام مظلومان دنیا


گلوی خسته من را فشردند
زبان و حرف در کام تو مردند

زدند از کینه سنگی سوی مهتاب
که شب تاریک باشد، مردمش خواب

به جای هر حقی ، باطل گرفتند
تن خورشید را هم گل گرفتند

به جادوی سیاه افسون نمودند
پر ّی ِ شهر را دزدان ربودند

دل و دنیای مارا هم خریدند
تمام نو درختان را بریدند

نشستیم و فقط افسوس خوردیم
از این افسوس خوردن جان سپردیم

قفس اندازه شهر و دیار است
جواب حرف حق هم چوب دار است

نفس سمّی شد و اشکم اسیدی ست
خدایا نیت اینها یزیدی ست

تمام شهر در خواب عمیق است
سکوت انگار با مردم رفیق است

ندای مبهمی از شهر برخاست
هرآن چیزی که از ما هست ، بر ماست



از دوستان عزیز خواهش میکنم نقد های خودشون رو از من دریغ نکنند
 
|+| نوشته شده توسط عباس در 87/07/23 ساعت 9:31 |